http://www.iranpardis.com/images/baner/MehrMedia.gifhttp://www.iranpardis.com/images/baner/ai.gifhttp://www.iranpardis.com/images/baner/forosh.gifhttp://www.iranpardis.com/images/baner/cofee_talk.gifhttp://www.iranpardis.com/images/baner/banner.gif


بازگشت   انجمن های ایران پردیس > انجمن فرهنگ و هنر و تاريخ > بخش ادبیات > شعر و مشاعره > اشعار شاعران جوان



آخرین ارسالات انجمن
پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 02-09-2009, 11:09   #1
Dorna
Disheveled


 
Dorna آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Dec 2008
محل سکونت: راگا (شهرري)
نوشته ها: 5,814
سپاس گذاری: 7,031
سپاس گذاری شده 6,032 در 2,317 پست
پیش فرض مجموعه اشعار امیر تیکنی // گیلاس ها بر لب ماند

سه شنبه

سفره ام را جا گذاشته ام
زیر آن درخت بلوط
باید بر گردم اما بر گشتنی نیست
گذشته است زمان
و من در ایینه لمس می کنم
چینه های این شکست را
بر ویرانه پلم
که فرو افتاده
در دامنه ی مه آلود دره ای سبز

حالا باید به تمبرهای باطله دلخوش بود
و کلکسیون ها را
با لک های سرخابی تزیین کرد
صفحات سفید را خالی گذاشت
و بجای آن به پنجره بسته ی فردا نگاه کرد

فقط یاد شکوفه های بادام و
صندوقچه های کوچک بنفشه است که آدم را
می برد

تا آنجا که انگار بهار هم تفاوتی ست !

تفاوت چیست ؟ !


امروز سه شنبه است
سه شنبه ها شبیه برف اند
حتی اگر نبارد مخمل چشمهایت
برفها را پس می زنم
: وای ! پنجره ای ست آنجا
قبری ست که نام شاعره ای بر آن حک شده است .

و هرمس پاک هم
وقتی دستان سفیدش را
بر شانه های مسافری می گذارد
فایده ای ندارد
افاقه ای نمی کند
مگر قلب هرمس مرده است ؟
نه او نمی تواند مرده باشد !
ببین راه بازگشتی نیست
پل خراب شده است
این عطر تلخ هم
از نمناکی پیراهن خدایان است .
پس چمدانت را بردار
هنوز به نیمه ی راه هم نرسیده ایم
هر چند به کیسه ی بی زر می زنند از این پس
این دزدان گدا صفت حریص .

فکر آن درخت بلوط را هم نکن
خودش را گهگاه با شعری
خاطره ای
طرح لبخندی
سر گرم می کند .
قول می دهم دلش از ما خوشتر است
کنج صندوقخانه گاهی شراب کهنه پیدا می شود .

این مائیم که باید برویم
نیزه های ماساژت ها تشنه اند
مبادا دیر کنیم و خونمان سرد شود
هرمس بدش می اید
فریاد می زند بروید سریع تر
کوروش تان منتظر است

و در آنجا سر بی پیکر ارباب را می بینیم
که در پیاله ای از خون می لغزد
و بانوی آلوده ی دشمن
سرش جیغ می کشد
عربده های مستی می زند
و هنوز از سفیدی یکدست چشمهایش
می هراسد .

باید برویم
از فکر آن درخت بلوط بیرون بیا
قلعه های آتن را ببین
افسانه ی آشیل را باور کن
صدای خنده های مسخره ی هلن را می شنوی !
__________________
....

افسوس که قصه مادر بزرگ درست بود
همیشه یکی بود
یکی نبود...!


...

تا حالا اسم

[مشاهده فقط برای اعضا امکان پذیر است . برای ثبت نام اینجا کلیک کنید ...]

رو شنيدي؟
كليك كن تا تو هم يه ناجي كوچيك باشي


...


:::.در پیشگاه حقیقت تنها می توان خندید.:::


Dorna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قدیمی 02-09-2009, 11:11   #2
Dorna
Disheveled


 
Dorna آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Dec 2008
محل سکونت: راگا (شهرري)
نوشته ها: 5,814
سپاس گذاری: 7,031
سپاس گذاری شده 6,032 در 2,317 پست
پیش فرض

شعر بانو

غلتی به این طرف
غلتی به آن طرف
این دوشیزه خیال بیدار شدن ندارد
سالیان دراز است
در سنگینی باری
که با خود می کشد
چشم فرو بسته
تنها هر از گاهی
غلتی ست.
منتظر حادثه ای باید بود
میلاد فرندی از او
در برج بلند فردا
شیر یا خط یک ضامن
دل شیر می خواهد هر چند
مدارا کردن با این بانو
بانوی ناز غلتیده و
لغزیده
به هر سو .
__________________
....

افسوس که قصه مادر بزرگ درست بود
همیشه یکی بود
یکی نبود...!


...

تا حالا اسم

[مشاهده فقط برای اعضا امکان پذیر است . برای ثبت نام اینجا کلیک کنید ...]

رو شنيدي؟
كليك كن تا تو هم يه ناجي كوچيك باشي


...


:::.در پیشگاه حقیقت تنها می توان خندید.:::


Dorna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قدیمی 02-09-2009, 11:11   #3
Dorna
Disheveled


 
Dorna آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Dec 2008
محل سکونت: راگا (شهرري)
نوشته ها: 5,814
سپاس گذاری: 7,031
سپاس گذاری شده 6,032 در 2,317 پست
پیش فرض

فرو رفتن

بد
آن بد
دقیقه بد ساعت بد
روز بد ماه بد سال بد .
بدتر
آن بدتر
دقیقه بدتر ساعت بدتر
روز بدتر ماه بدتر سال بدتر .

دشنام می دهی
دشنام می دهم
پنجه می کشی
پنجه می کشم
دیوار می شوی
دیوار می شوم .

از گذشته های دور نمی گویم
همین سال پیش
تقویمش را
درون زباله دانی اندا خته ام
نمی خواهم بر گردم
پیش می روم
فرو می روم
اما نه کامل
ذره ذره
در بد در بدتر .

لک لک های سینه سرخ
امسال هم از فراز آسیابهای بادی گذشته اند
باور نمی کنی
از خودم بپرس
که در عین احتیاج
به بدترین نت
از ردیف آواز سفر خارج شده ام .

آبی آبی برای فرود آمدن نیست
بخند !
می خندم !
در آبی سیاه
تمساح بی رحم لبخند تو هم
دوست داشتنی ست .


فرو می روم
در بد
در بدتر
در خیابان خاکستری پوش
در آسمان کوتاه قد
در زمین کافر شده
در خیانت بد
در خیانت بدتر !

بدترینی اما در کار نیست
چرا که این قدم های سنگین را
آخرینی نیست .
__________________
....

افسوس که قصه مادر بزرگ درست بود
همیشه یکی بود
یکی نبود...!


...

تا حالا اسم

[مشاهده فقط برای اعضا امکان پذیر است . برای ثبت نام اینجا کلیک کنید ...]

رو شنيدي؟
كليك كن تا تو هم يه ناجي كوچيك باشي


...


:::.در پیشگاه حقیقت تنها می توان خندید.:::


Dorna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قدیمی 02-09-2009, 11:11   #4
Dorna
Disheveled


 
Dorna آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Dec 2008
محل سکونت: راگا (شهرري)
نوشته ها: 5,814
سپاس گذاری: 7,031
سپاس گذاری شده 6,032 در 2,317 پست
پیش فرض

رقص محرمانه یک زیبا

سادگی
سنجاقک کوچکی بود
هدیه ای بی سبب
شبنمکی بر لبان عاشقت
وقتی که زیر باران غریبه ای را می خواندی
و من آن سوتر ترا دعا می کردم
چشمانم چنان مجمر خون
به یادت مانده است .

حالا سالها گذشته است
دیگر باران آبی نیست
و گربه ها همگی شرورند .
چرا
خیال می کنی
هنوز به ستاره چینی در کویر دلخوشم .
من !
آن هم من !
من بروی چینه ی نازکی راه می روم
که یکسوش دریایی از خون موج می زند
و سوی دیگرش دوزخی از آتش است
آن چنان عمیق که سرچشمه ی آن پیدا نیست .

برای من که اینچنین فقیرم
همین سنجاقک کوچک ثروتی ست
و لمس تو چمنگاهی
که از نمین ترانه ای شاداب است .
خواب !
آن هم بر چشم های من
نمی شنوی ؟ !
صدای انفجار بزرگی را
که هر لحظه درون سینه ام
شیطنت می کند
گیاهی که در کوهستان رُست
چگونه به نرمی دستان تو عادت کند
بر می گردد به سایه
تنها خنده اش شبیه آفتابگردان خواهد ماند .

ترانه بخوان
غریبه را بخوان
تا ببینم چگونه در آغوشش رها می شوی

دعایت می کنم
با چشمانی خونین مجمر .

گذر می کنم بی تو
در انزوای شهرم
در سیاهی پایتخت
در فرار طبرستان
در زخم های جنوب
در بی قراری کردستان
در سوگ ارگ .

گذر می کنم بی تو
با یادت
که زیبا ترین رقص ها را
کنار شعله ای در نم نمک باران نشانم دادی .
هدیه ای بی سبب از تو
در دستم است
ببین ! سنجاقکت جان می گیرد
پرواز می کند
کوچک است و زیبا

افسوس که در این حوالی ستاره چینان مرده اند .
__________________
....

افسوس که قصه مادر بزرگ درست بود
همیشه یکی بود
یکی نبود...!


...

تا حالا اسم

[مشاهده فقط برای اعضا امکان پذیر است . برای ثبت نام اینجا کلیک کنید ...]

رو شنيدي؟
كليك كن تا تو هم يه ناجي كوچيك باشي


...


:::.در پیشگاه حقیقت تنها می توان خندید.:::


Dorna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قدیمی 02-09-2009, 11:12   #5
Dorna
Disheveled


 
Dorna آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Dec 2008
محل سکونت: راگا (شهرري)
نوشته ها: 5,814
سپاس گذاری: 7,031
سپاس گذاری شده 6,032 در 2,317 پست
پیش فرض

نیمه شب بزرگ

دست به گیسوی شب بردم
ترسید
هراسان خودش را پس کشید
گفتم نترس دختر !
من آفتاب نیستم
سایه ای جامانده از عصرم
کودکان پاپتی هم رهایم کرده اند
ایجا کسی مرا راه نمی دهد درون خانه اش
تو دیگر نرو !

اما دخترک رفت
گم شد در میان درختان جنگل
نشستم بروی تخته سنگی سفت
نسیمی از سمت مغرب می آمد .

ایا اینجا آخرین مقصد بود ؟ !
مقصد بد
یا من اشتباه آمده بودم ؟ !
مسافر نا بلد
یا کسانی گمم کرده بودند ؟ !
خدایان دروغین

من از آن که بودم ؟ !
سایه ای بی صاحب
مثل الحمرا
مثل تخت جمشید
مثل فریدام ایدول .

اما در کار نبود
اما باورم نمی شد .

روز رفته بود
نیمروز بزرگ رفته بود
و شب تاریک
تنها وارث دنیا بود
و سر نوشت من
بی کاغذ و مدرک
باطله ای بی ارزش
قطره ای ناچیز .

فراموش شده بودم من
مثل کوروش
مثل مازیار

به من خیانت کرده بودند
خنده های استاتیرا
: وای استاتیرا !
تو آبروی تمامی دختران زیبا را برده ای !

روزها نه سالها باید می نشستم
مثل سی بیل غمگین
در حسرت مرگی
با این تفاوت که اشتباه دیگرانی
مرا به چاه انداخته بود
برادرانی نا برادر !

از میان بته ها
صدای قدم های آشنایی رسید
پشت درخت ها پنهان
دخترک برگشته بود
و هراس وار نگاهم می کرد

فریاد زدم نترس دخترک شب !
من آفتاب نیستم
سایه ای جا مانده از عصرم
سیاه
خاکستری
همچون خودت
رها شده ام در جنگل
نترس از من.

دخترک باز هم گریخت
می ترسید از من همصحبتی با من
نمی دانست
سرنوشتمان این گونه رقم خورده است
که تا ابد با هم باشیم .
__________________
....

افسوس که قصه مادر بزرگ درست بود
همیشه یکی بود
یکی نبود...!


...

تا حالا اسم

[مشاهده فقط برای اعضا امکان پذیر است . برای ثبت نام اینجا کلیک کنید ...]

رو شنيدي؟
كليك كن تا تو هم يه ناجي كوچيك باشي


...


:::.در پیشگاه حقیقت تنها می توان خندید.:::


Dorna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قدیمی 02-09-2009, 11:12   #6
Dorna
Disheveled


 
Dorna آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Dec 2008
محل سکونت: راگا (شهرري)
نوشته ها: 5,814
سپاس گذاری: 7,031
سپاس گذاری شده 6,032 در 2,317 پست
پیش فرض

شهر سوخته

کجا ؟
به راستی کجا ؟ !
پروانه می خواهد بنشیند بروی دایره .

دایره سیاهی چشمهای توست
انتهایش که نه ؟ هرگز ؟ !
ابتدایش هم پیدا نیست .
پس بیهوده فریاد می زنم دوستش دارم
چیزی نمی بینم
چیزی پیدا نیست
دایره لمس سرانگشتان حضوری ست
به وقت سپیده
بیدار باش از رؤیا
به درون
آنجا در باغی مه آلود
به دنبال کسی گشتن
و نیافتن
تنها به سحر آواز پرنده ها دل بستن .

دایره قرص ماه است
لغزیده بر آب دریا
ماه بازیگوش
که شبانه قایقرانان پریشان حال
بسویش شتافته اند
بدین امید که صیدی دیگرگونه در انتظار است .
اما چه امید عبثی
به اعماق دریا فرورفتند و باز نیامدند
حقیقت ای آن بالا
لحظه ای در خنده ی خداوند درخشید !

کجا ؟
به راستی کجا ؟ !
پروانه می خواهد بنشیند بروی دایره .

دایره حلقه ای ست
گم گشته در حلقه های دیگر
تو در تو
وقتی دست فرو می بری
به هم می خورد
زنجیره از هم می پاشد
ماهی سرخ می گریزد
و نصیبت تنها
سنگریزه های پکیزه است
بی بو ، بی طعم

دایره مسیر بلندی ست
مسیری از جنس پرواز
بوقت گل دادن آمدن
همیشه
همیشه همین را خواستن
و انسان آخ ! از آرزو لبریز
بی بال و پر .

در تاریکی می نشیند برابرت
چشمهایش را نمی بینی و دوستش داری
دستهایش را نمی جویی و می خواهی

باد با لحنی عجیب بسراغ کاغذهای روی میز می رود
پرنده های سپید
خسته از سالها یکجا نشستن
در تاریکی اتاق
به پرواز درمی ایند
: چگونه مگر می بینند ؟
صدای مهیبی می گوید روز است !
تنها چراغ خورشید روشن مانده است .
درب اتاق بسته می شود
انگار کسی آزرده خاطر گریخته است .
بوی تنهایی در فضا می پیچد
دایره ای گرد تنت شعله ور می شود
تنت دور خودش می چرخد
می چرخد
می چرخد

حالا همه جا روشن است
: چه ویرانه هایی که نمی دیدم !
چه روزگار غم آلودی !

تیر خلاص را شلیک می کند .


پروانه آرام و با احتیاط
بر خاکستر نیمسوخته ی دایره می نشیند
و لحظه ای بعد اتاق را به قصد باغچه ای ترک می کند .
__________________
....

افسوس که قصه مادر بزرگ درست بود
همیشه یکی بود
یکی نبود...!


...

تا حالا اسم

[مشاهده فقط برای اعضا امکان پذیر است . برای ثبت نام اینجا کلیک کنید ...]

رو شنيدي؟
كليك كن تا تو هم يه ناجي كوچيك باشي


...


:::.در پیشگاه حقیقت تنها می توان خندید.:::


Dorna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قدیمی 02-09-2009, 11:13   #7
Dorna
Disheveled


 
Dorna آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Dec 2008
محل سکونت: راگا (شهرري)
نوشته ها: 5,814
سپاس گذاری: 7,031
سپاس گذاری شده 6,032 در 2,317 پست
پیش فرض

دریا بیرون از تن من نیست

گوشه ای تنبل کز کرده
دقیقه ای مانند کودکی
و هرچه دست می مالم بر سفیدی کاغذ
چشمهای گربه ایش را می بندد و خودش را بخواب می زند
دلم هوای یک فنجان قهوه کرده است
که در هشیاری عصر بنوشم
و بعد با سر انگشت
داوودی ها را
از چشمهای زیبای آن عکس قدیمی دستچین کنم
شاید رؤیای عجیبی باشد اما
بگذریم
یعنی خودکار قدیمی من
به اسم او که می رسد
جوهرش خشک می شود
نمی نویسد
دلش با من نیست .
غبار تقویم را پاک می کنم
سالهای دور
ساز کهنه را بر می دارم
کوک می کنم
پنجره را می گشایم
باران بهاری ست
تند است اما زود قطع می شود
باید اسمی دیگر برایت بر گزینم
اسمی که اسم شب باشد
و لای دندان آدم گیر کند
و بداند با که سخن می گوید
ساعتی می نشینم
ملودی آرام آرام ، وارد رگهایم می شود
حرکت را حس می کنم
اما دستانم زیر تنبلی این دقیقه ها
به خواب رفته اند
حرف از خواب زدم
شاید علاج درد باشد
اما رفیقی می گفت :
کسی که به دریا رفت
دیگر باز نمی گردد
مگر آنکه شبانه توفانی بپا شود

ملودی آرام است
گوش کن
به تنبلی چشمهای گربه ایش نمی اید
به دنبال طعمه ای لذیذ بر خیزد
کتاب را باز می کنم
روزنامه ها را ورق می زنم
رادیو
به قصه ای گوش می دهم
اما نام تو چیست ؟
که گاه رقصانه در آستانه ی پنجره می ایی
ساعتی با منی و می روی
و هر چه می کنم بنویسمت
خودکار قدیمی لج می کند
نمی نویسد و من جز این
قلم دیگری ندارم .
شاید
قسمت است که از پشت حصار فلزی پنجره
باران را لمس کنم
نه با انگشتان و گونه ام
با حسی عجیب در درونم
با صدایی که از دهان و تکلم نیست
آنجا قدیمیان من
صمیمی ترین مردان خاک و آتش
رازهایی را هر لحظه بر کتیبه ای حک می کنند
که روزی بدرد می خورد
ماهی ها می خواهند
زنده از رگانم بیرون بزنند
: دریا بیرون از تن من نیست
بیرون هر چه هست تنهایی ست

شاید همین خمیازه های پی در پی
راه بسویی داشته باشد
ما که نرفته ایم تا انتها
صندلی را عقب می کشم
گلدان را پر از داوودی می کنم
آئیینه را جلا می دهم
به ساعت خیره می شوم
نه این خودکار خیال نوشتن ندارد
نامش را ؟
اسم شبش را ؟
حرفی بزن !

دوباره آسمان غرید
چرا کسی برای من قهوه ای نمی آورد
هوس بوئیدن طعم دریا کرده ام
اما اینجا شهر من کویری ست
شب هایش پر ستاره است و روزهایش در تازیانه ی باد
دلم خوش است که کم کم شب می رسد
در تاریکی با ستاره ای در دوردست قرار گذاشته ام
یعنی به من قول آمدن داده است
با یک بغل دریا و یک کشتی بزرگ
به ساعت نگاه می کنم
به چشمهای گربه ای روی دیوار
به میله های زنگ زده ی پنجره
به ابر ها که گریان فرار می کنند
لم می دهم بروی تنبلی این دقیقه های مانده
عادت کرده ام
این شاید هزارمین شب باشد که منتظرم
و باز ستاره در دور دست می درخشد
چشمک می زند
لب خوانی بلد نیستم
و او اسم شب را صدا می زند
نزدیکتر بیا !
می خواهم ببوسمت
وارد اتاق می شوی
رقصانه
محرمانه ی زیبا !
حک شده بر کتیبه ای که دیوانه بر آن نماز می گذارم
این شاید هزارمین شب است و باز
قلم من
جوهرش خشک می شود
نمی نویسد
دچار سرگیجه های شدید می شود
نزدیک تر بیا !
بگذار ترنم باران را احساس کنم
نامت چیست ؟
ناگهان تا کجا می روی که نمی بینمت
چه بلندی و چه دور از دسترس ؟ !
دریایی موج می زند
پنجره ای بر هم می خورد
همین !
شاید شبی دیگر
طوفانی بپا شود
عزیزی باز گردد
ستاره ای میهمان شود
زیبای من بیاید
در آستانه ی گشاده و آشکار پنجره
باقی بماند و
رقصانه
مرا به بوسه ای میهمان کند .
__________________
....

افسوس که قصه مادر بزرگ درست بود
همیشه یکی بود
یکی نبود...!


...

تا حالا اسم

[مشاهده فقط برای اعضا امکان پذیر است . برای ثبت نام اینجا کلیک کنید ...]

رو شنيدي؟
كليك كن تا تو هم يه ناجي كوچيك باشي


...


:::.در پیشگاه حقیقت تنها می توان خندید.:::


Dorna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قدیمی 02-09-2009, 11:13   #8
Dorna
Disheveled


 
Dorna آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Dec 2008
محل سکونت: راگا (شهرري)
نوشته ها: 5,814
سپاس گذاری: 7,031
سپاس گذاری شده 6,032 در 2,317 پست
پیش فرض

داستان ما

در قابی کهنه
که داستانی به بلندای غم داشت
بانویی نشسته بود و
سرسرانه می خندید

رودِ عاشق شرمگین و مانده از قهر آنا
موجش بی اختیار و بی الهه
به تازیانه ی باد
می تاخت

: بانو ! خنده می کنی بر شیون ما ؟ !
__________________
....

افسوس که قصه مادر بزرگ درست بود
همیشه یکی بود
یکی نبود...!


...

تا حالا اسم

[مشاهده فقط برای اعضا امکان پذیر است . برای ثبت نام اینجا کلیک کنید ...]

رو شنيدي؟
كليك كن تا تو هم يه ناجي كوچيك باشي


...


:::.در پیشگاه حقیقت تنها می توان خندید.:::


Dorna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قدیمی 02-09-2009, 11:14   #9
Dorna
Disheveled


 
Dorna آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Dec 2008
محل سکونت: راگا (شهرري)
نوشته ها: 5,814
سپاس گذاری: 7,031
سپاس گذاری شده 6,032 در 2,317 پست
پیش فرض

یک عصرانه ی صمیمی

این بار شعر مرا از آخر بخوانید
تعجب هم نکنید
اگر نقطه ی پایانی نگذاشته ام
در انتها از زرتشت می گویم
که ایستاده است بر تخته سنگی
از ابریشم و بلور
و گل یاسی در دستش است
آفتاب غوغا می کند در شما
چه شنیده اید
: رستگار می شوید
فرزندانم
رستگار .
این بار آسمان بدون ابر می بارد
سر گردان می شوید
: خیس خواهید شد .
قرار است زرتشت حرفهایی بزند .
ناگاه به شب برمی گردید
در جنگلی سخت انبوه از غم
چشمهای گربه ای می درخشد
درخت اقاقیا که خاطره ی شماست
خم می شود در باد
: اینجا کجاست ؟
چه کسانی مرا از آهن زنگ زده زائیده اند ؟
چشم باز می کنید
بعد تا غروب پس می روید
تا ساحل ناآرام خلیج
و لطف خداحافظی با خورشید را منتظر می شوید
آنجا من ایستاده ام
بر صخره هایی پوشیده از جلبک و سیاهی
و در رگهایم شوری یک دریا موج می زند
چشمهایم در حسرت روزی ست که گذشت
قرار است به دیدن من و غروب بیایید :
نگاه کنید به کاغذ سیاه شده ی روبرویتان
به این همه نقطه ی پایان
به پیراهنم که ورق می خورد
در دست های شما
مرا جستجو کنید در همین عصرانه ی صمیمی و گرم
که یاس کبودی از تنم
میان گیسوانتان گذاشته ام
و دلخوشم به آن
می بینیدم
من همین همینیم که می خوانیدم

حالا برگردید و با خیالی آسوده
شعر مرا از ابتدا بخوانید .
__________________
....

افسوس که قصه مادر بزرگ درست بود
همیشه یکی بود
یکی نبود...!


...

تا حالا اسم

[مشاهده فقط برای اعضا امکان پذیر است . برای ثبت نام اینجا کلیک کنید ...]

رو شنيدي؟
كليك كن تا تو هم يه ناجي كوچيك باشي


...


:::.در پیشگاه حقیقت تنها می توان خندید.:::


Dorna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قدیمی 02-09-2009, 11:14   #10
Dorna
Disheveled


 
Dorna آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Dec 2008
محل سکونت: راگا (شهرري)
نوشته ها: 5,814
سپاس گذاری: 7,031
سپاس گذاری شده 6,032 در 2,317 پست
پیش فرض

پرنده ها

گیلاس ها بر لب ماند

مدادها لحظه ای ننوشت

و چشم ها در هم گره خورد

این پرنده ی نور بود
پرنده ی گمشده در خواب های سپید

با همان شهامتی که از او سراغ داشتیم

در جدال با پرنده ی شوم تیرگی

بوم حریص جا خوش کرده

در بیداری های سیاه

پنجره ها گشوده شد

نگاه ها خیره

دستها به حالت دعا

در آسمان

بازی نور و سیاهی بالا گرفت

در هم پیچیدند

بر هم غلطیدند


به ناگاه صدای گلوله ای ... !

خون پاشید

خونابه ریز شد

افتاد پرنده ی ... !

صدای هوهوی بوم ها برخاست

هلهله ی پیروزی !

شهر در اسارت آنها بود

پنجره ها بسته شد

گیلاس ها سر کشیده شد

مداد ها نوشتند

و چشم ها گذر کردند

پرنده ی نور

پرنده ی غمگین درد

پرنده ی رنج

پرنده ی آزادی !
__________________
....

افسوس که قصه مادر بزرگ درست بود
همیشه یکی بود
یکی نبود...!


...

تا حالا اسم

[مشاهده فقط برای اعضا امکان پذیر است . برای ثبت نام اینجا کلیک کنید ...]

رو شنيدي؟
كليك كن تا تو هم يه ناجي كوچيك باشي


...


:::.در پیشگاه حقیقت تنها می توان خندید.:::


Dorna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است

انتخاب سریع یک انجمن

موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
معرفي چند رده (ریاضی) melina انجمن ریاضی 0 04-09-2009 09:45
مجموعه اشعار امیر آروین // در حضور ابدیت Dorna مجموعه اشعار و دیوان 26 02-03-2009 02:27
تاریخچه اینترنت AshkAn كتابها و مقالات كامپيوتر 1 03-06-2008 18:12
Audio Editor Gold 9.2.1 Build 346 Tak KRAL نرم افزارهای یوتیلیتی(Utility) و متفرقه 0 02-07-2008 21:39
••۩۞۩ ليست مجموعه اشعار بخش ۩۞۩•• arash shivatir مجموعه اشعار و دیوان 3 02-04-2008 13:13


اکنون ساعت 21:05 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.


IRANPARDIS Powered by vBulletin Version 3.8.5
Copyright ©2000 - 2010, Jelsoft Enterprises Ltd.

استفاده و کپی برداری از مطالب انجمن های ایران پردیس با ذکر منبع بلامانع است

a.d - i.r.a.n

Page Rank Check